p15
#درخواستی
#شاهزاده_خشن_من
ات: حالا که خوبم چیزیم نشده
ته: اره جون خودت
ات: خب بریم خونه؟
ته: شما مثلا مریضی ها
ات: نخیرم بریم خونه
ته: چشم میریم
کارای مرخصی رو کردن و رفتن خونه و خونه سکوت بود و ات رفت بخوابه و ته اومد گفت
ته: راستی تالار رو اوکی کردم
ات: فردا بریم خرید؟
ته: بریم
(پرش به فردا)
ته: ات خسته شدممممممم
ات: خسته نباشی خب
ته: تموم نشد؟
ات: تازه شروع شد
ته: خدایاااا خسته شدم
ات: بهت تاتامایک میدم
ته: بریم
ات: از دست تو
بعد 8 ساعت خرید رفتن خونه که لیست مهمون هارو بنویسن
ات: ته من تموم کردم
ته: الان یک سوال چرا باید دختر خاله ی عموی مادربزرگ پدرت بیاد؟
ات: خب نمیشه زشته
ته: چجوری تو 13780 تا مهمون داری دختر
ات: همه فامیلن
ته: ماشاالله
روز عروسی فرا رسید
ببخشید کم شد ایده نداشتم
#شاهزاده_خشن_من
ات: حالا که خوبم چیزیم نشده
ته: اره جون خودت
ات: خب بریم خونه؟
ته: شما مثلا مریضی ها
ات: نخیرم بریم خونه
ته: چشم میریم
کارای مرخصی رو کردن و رفتن خونه و خونه سکوت بود و ات رفت بخوابه و ته اومد گفت
ته: راستی تالار رو اوکی کردم
ات: فردا بریم خرید؟
ته: بریم
(پرش به فردا)
ته: ات خسته شدممممممم
ات: خسته نباشی خب
ته: تموم نشد؟
ات: تازه شروع شد
ته: خدایاااا خسته شدم
ات: بهت تاتامایک میدم
ته: بریم
ات: از دست تو
بعد 8 ساعت خرید رفتن خونه که لیست مهمون هارو بنویسن
ات: ته من تموم کردم
ته: الان یک سوال چرا باید دختر خاله ی عموی مادربزرگ پدرت بیاد؟
ات: خب نمیشه زشته
ته: چجوری تو 13780 تا مهمون داری دختر
ات: همه فامیلن
ته: ماشاالله
روز عروسی فرا رسید
ببخشید کم شد ایده نداشتم
- ۲۲.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط